محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

870

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و ابو طالب به پيمبر گفت : « برادر زاده سخن ناحق به آنها نگفتى » و پيمبر او را دعوت كرد و گفت : « كلمه اى بگو كه روز رستاخيز شاهد تو باشم بگو : « لا إله الا الله . » گفت : « اگر عربان عيب نمىگرفتند و نمىگفتند از مرگ بيمناك بود ، اين كلمه را مىگفتم ، اما پيرو دين پيران قوم هستم » . ابن عباس گويد : وقتى ابو طالب بيمار شد گروهى از قرشيان پيش وى شدند و ابو جهل نيز از آن جمله بود و گفتند : « برادرزاده ات خدايان ما را ناسزا مىگويد و چنين و چنان مىكند و فلان و به همان مىگويد ، او را از اين كار بازدار . » ابو طالب پيمبر را بخواست و چون او بيامد ميان ابو طالب و قوم به اندازهء نشستن يك كس جاى بود و ابو جهل بيم كرد كه اگر پيمبر پهلوى ابو طالب نشيند او رقت كند ، و برجست و آنجا نشست و پيمبر خدا نزديك عموى خويش جايى براى نشستن نيافت و نزديك در نشست . ابو طالب به دو گفت : « برادرزاده قومت از تو شكايت دارند كه ناسزاى خدايان آنها مىگويى » . و قرشيان بسيار سخن كردند و پيمبر سخن كرد و گفت : « مىخواهم كلمه اى بگويند كه عربان مطيعشان شوند و عجمان باجگزارشان باشند . » اين سخن در قوم اثر كرد و گفتند : « ده كلمه گوييم ، آن كلمه چيست ؟ » پيمبر گفت : « بگوييد لا إله الا الله . » و قوم خشمگين برخاستند و گفتند : « مىخواهد همه خدايان را يكى كند . » ابن اسحاق گويد : وقتى قرشيان با ابو طالب آن سخنان بگفتند و برفتند كس پيش پيمبر فرستاد و چون بيامد با وى گفت : « برادرزادهء من قومت آمده بودند و چنين و چنان مىگفتند ، مرا و خودت را حفظ كن و پيش از طاقت من بر من بار مكن . » و چون پيمبر اين سخنان بشنيد پنداشت كه عمويش درباره او تغيير رأى داده